سلام به همه دوستان . راستش من نویسنده چندان خوبی نیستم . اما این سایت را خیلی دوست دارم و به جای نگاه کردن به فیلمهای سوپر ترجیح میدم که به این سایت بیام و خاطره یا داستانهای شما را بخونم . قصه زندگی من خیلی عجیب وغریب است. اصراری ندارم که کسی باورش بشه اما عین واقعیت است چون میخوام از تمام خاطراتم بنویسم اینه که قسمت اول ربه شرح وضعیت می پردازم تا شما عزیزان را شرایط خودم هماهنگ کنم .
اما من اولین تجربه سکسی خودم را از سن 6 سالگی شروع کردم که اون هم با دائیم بود که 14 سالی از من بزرگتر بود و ان موقع 20 سال داشت . خانواده من زیاد اهل فیلم بودن و معمولا همه دور هم جمع میشدن و فیلم را با هم نگاه میکردن . این را هم بگم که ما با خانواده مادرم که شامل دو تا دایی و دو تا خاله بود و پدر بزرگ و مادر بزرگ بود زندگی میکردیم . دائی اولم و هر دو خالم ازدواج کرده بودن و دایی عرفان اخرین فرزند بود که هنوز مجرد بود و البته سنش هم هنوز واسه ازدواج زود بود . اما از خانه بگم که یک خانه قدیمی بود که اگر دوستان عزیزم یادشون بیاد یا شنیده باشن ، یک حیاط خیلی بزرگ با یک حوض در وسطش که دور تا دور این حیاط پر بود از اتاق و هر کدام از خانواده ها تعدادی اتاق را در اختیار داشتن . بااینکه دیگه دوره و زمونه این خونه ها به سر اومده بود ولی پدرم و پدر بزرگم دستی به سر و روی این خونه کشیده بودن و تا اونجایی که امکان داشت اون رو امروزی کرده بودن . از قضیه دور نشیم .
گفتم که شبا مینشستیم و فیلم میدیدیم . فیلمها هم با فیلمهای امروزی فرق داشت و بیشترین صحنه , به چند تا بوس و حرف عاشقانه ختم میشد. اما خوب هم اون هم واسه مجردا یا بهتره بگم مردای مجرد شهوت بر انگیز بود .
داستان من از اون روزی شروع شد که دایئم اومد دنبالم. اخه من امادگی بودم و اونروز پدر پدرم به رحمت خدا رفته بود و مامان و خانواده مامان همه رفته بودن اونجا و مامانم دائی عرفان را فرستاده بود که من را ببره خونه و از این جهت که فکر میکردن محیط اونجا واسه من مناسب نیست . قرار بود که دایی من را به خونه بیاره و پیش من بمونه تا بقیه برگردن .
وقتی اومدیم خونه , دایئ به من کمک کرد که لباسام را در بیارم . و همینطور که من رو لخت میکرد هی دستشو به تن من میکشید . من احساس مور مور میکردم اما چون دائی ساکت بود من هم چیزی نمیگفتم . دائی دستش را برد طرف شرتم که گفتم دائی چه کار میکنی ؟ بعد دایی با چشمای خمارش نگاهم کرد گفت : مگر همیشه از مدرسه که میای شرتت را هم عوض نمیکنم ؟ گفتم : چرا ولی همیشه مامان اینکار را میکنه . مامان میگه مردای غریبه نباید نازم را بینن . دایی همانطور من را گرفت تو بغلش و گفت : من قربون نازت برم ولی این اسمش کس است . من که غریبه نیستم . میخوای کست را واست بخورم؟ گفتم : نه . گفت: چرا ؟ خوبه ها خیلی خوشت میاد . گفتم : اخه من از اونجا جیش میکنم . گفت : عیب نداره . اول میبرمت حموم و میشورمت بعد برات میخورمش . ولی شرطش اینه که به هیچ کس حتی مامانت نگی که من این کار را کردم و لا هر دومون را حسابی تنبیه میکنن . جوابی بهش ندارم و دایی من را به طرف حموم برد و خودش هم شروع کرد به لخت شدن . شورتش را که در اورد دیدم اون مثل من نیست . و یک چیز بزرگ که راست ایستاده بود به جای کس داره . نگاهش کردم و گفتم : دائی پس چرا کس تو اینطور است ؟ دایی دستی به اون کشید و گفت : اگر دختر خوبی باشی همه این چیزا را یادت میدم این هم اسمش کیر است . بعد هم شروع کرد من و خودش را شستن . همه جای من را دست میکشید و شستنش با شستن مامانم زمین تا اسمان فرق داشت . خیلی خوشم اومده بود . مخصوصا موقعی که کسم را نوازش میکرد . خلاصه وقتی کار شستن تموم شد . من را تو حوله پیچوند و به اتاق مامان و بابا برد و روی تخت گذاشت . بعد کمی خودش را خشک کرد و شروع کرد من رو که رو تخت دراز کشیده بودم به خشک کردن و همانطور هم که خشک میکرد بوسم میکرد . بوسه هاش خیلی فرق داشت با همیشه و من احساس میکردم که تب داره . بهش گفتم: دایی تب داری ؟ گفت : اره عزیزم تب تو را دارم . الان خوب میشم . من همانطور دراز کشیده بودم و به دائئ نگاه میکردم که پایین تخت نشسته بود و بدن من میبوسید و لیس میزد . بعد هم اهسته پام را بالا اورد و سرش را رو نازم گذاشت و شروع کرد به خوردن و لیس زدن کسم . من احساس عجیبی داشتم . یک احساس لذت ولی همراه با غلغلک . واسه همین میخندیدم و هی به دائئ میگفتم که نکنه . که دائئ عصبانی شد و نگاهی به من کرد و گفت : ساکت باش بذار کارم را بکنم . من هم دیگه چیزی نگفتم با اینکه خندم میگرفت اما جلو خودم را میگرفتم . یواش یواش این سکوت من باعث شد که از این کار دایی خوشم بیاد و یک حس عجیب و غریب داشته باشم . خداییش دائم کس لیس محشری بود و دیگه به غیر از شوهر اخرم به کسی بر نخوردم که مثل دائیم کس لیس باشه .خلاصه یک دفعه حال عجیبی شدم و حس کردم همه حس و توانم رفته . دائی اروم سرش را بالا اورد و گفت :دوست داشتی ؟ لبخندی زدم و گفتم : اره . گفت : خیلی خوب همیشه باهات از این کار میکنم ولی یادت باشه که به شرطی که هیچ کس ازش خبر دار نشه . حالا بلند شو میخوام بهت یاد بدم که چه کار کنی که من خوشم بیاد . من بلند شدم و به من گفت : حالا تو باید مال منو بخوری . گفتم : نه من دوست ندارم این دراز است من رو خفه میکنه . دائئ خنده کرد و گفت : باشه . بعد من را بغل کرد و به من گفت : پاهاتو به هم بچسبون و سعی کن که از هم بازش نکنی . بعد کیرش را لای پام گذاشت و شروع کرد به تکون دادن من روی کیرش . صدای اه و اوهش به من میگفت که خوشش اومده من هم دستام را رو شونش گذاشته بودم . خلاصه چند بار که این کار رو کرد یک دفعی اهی کشید و من رو زمین گذاشت و همون موقع یک اب سفید و تقریبا سفت از کیرش بیرون اومد و چون من جلوش ایستاده بودم اب روی صورتم پرید . خیلی بدم اومد و گریه ام گرفت اما دائی زود کنارم نشست و بغلم و کرد و گفت : گریه نکن دوباره میریم حموم . بعد هم منو برد حموم و لباسام ررا تنم کرد . و به این شکل اولین تجربه سکسی من رقم خورد ....
ادامه دارد .
نوشته: ماندانا
http://seksisex.blogspot.com/ weblog jad'd ful sex
پاسخحذفاین نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
پاسخحذفبی ارزشا شما فقط هدفتون اینه سکس با محارم رو عادی جلوه بدین
پاسخحذفمن نمیگم سکس بده اما نه به هر قیمتی داستان سکس میخونم اما نه سکس محارم ___ادم وتی داستان میخونه رو افکارش تاثیر داره بس خوندنه اینا اشتباس___لطفا نگو تو که بدت میاد نخون همه کسانی که میخونن هموطنامن باید تو فکرشون باشم وباشیم
پاسخحذفکیر خر تو کونت جنده تخیلی
پاسخحذفخدایش تو زمون شش سالگیت یادته ذچرا دروغ میگی
پاسخحذفخیلی بد بود
پاسخحذفسلام من اسمم سروش و یه دوست دختر از تهران میخوام
پاسخحذف09397040222
سلام من سروش هستم یه دوست دختر از تهران میخوام09397040222
پاسخحذفدیوسی که این داستان رو نوشتی خیلی بی شرف و بی غیرتی خیلی بی پدر و مادری. به نظر تو ما انسان ها برای چی زنده ایم فقط برای اینکه بخوریم و برینیم؟ توی زندگی برای انسان از همه مهمتر چیه؟ خدایی ناموس حرف اول رو نمیزنه؟. ما ایرانی ها خیلی نامردیم هشت سال با مادر جنده های عراقی جنگیدیم به خاطر چی؟ به خاطر ناموس. این همه جوون از دست دادیم به خاطر چی؟ به خاطر ناموس. حالا یه بی شرف مثل تو پیدا شده یه شبه خواهر و مادر و تمام ناموس های خودشو به حراج میزاره ای خاک عالم تو سر بی غیرتت. زمان جنگ این عراقی های بی شرف که الان شدن برادرمون توی آبادان و خرمشهر چه بی غیرتی هایی که در نیاوردند وقتی خبر به گوش جوون های ایرانی رسید که برای ناموس چه اتفاقی افتاده حتی بچه ده ساله هم خونش به جوش اومد و به جنگ رفت. همه دوستای عزیزی هم که مثل خودم جوون هستند و این داستان ها رو میخونند ازشون خواهش میکنم یه ذره به حرفای من فکر کنند ناموس ارزشمندترین چیز در زندگی یک انسانه. اگر بیناموس باشیم یعنی یه تیکه اشغالیم که از سگ کمتریم.
پاسخحذفخواهر اون داییتم گاییدم
پاسخحذف